59-تصمیم جدی برای سرکلاژ ، امیدم با خداست
اول از همه سلام به روی ماه همتون، بابت این همه تاخیر و اینکه این چند وقت اصلا نتونستم بهتون سر بزنم واقعا شرمندم، تک تک تون با پیغام های محبت آمیز و نگرانیاتون بابت حالم و دلداریهاتون مثل همیشه یک عالم بهم امید و انرژی مثبت دادین . به خاطر داشتن شماها خیلی خیلی خوشحالم،
نمیدونم ک چجوری باید جبران کنم .....
به هر حال از تک تکتون واقعا ممنونم مخصوصا اونهایی که چندین و چند بار جویای حالم بودن ....
واقعا خیلی دوستون دارم ، خیلی زیاد .....
از حالم بگم که در حال حاضر شکر خدا خوبم ، هم من خوبم و هم نینی
اما
توی این چند وقت هممون دچار کلی تغییر و تحول شدیم ، فقط اینو میتونم بگم که با اینکه خیلی پسرمو دوست دارم ، به اندازه ی جونم اما خیلی سعی کردم که وابستگیم رو بهش کم کنم.....
به قول بابام هر نعمتی رو خدا میده خودش هم هر وقتی که بخاد میگیردش ، آدم نباید به هیچ چیز و هیچ کسی وابسته بشه ،.....خود این ماجرا یه داستان بلند داره اما ترجیح میدم که فعلا خلاصه حرف بزنم ،
هنوز سرکلاژ نشدم ،
مامان ریحان جون ،یک بار از من در مورد سرکلاژ پرسیدن که همینجا باید بگم ، سرکلاژ یعنی دوختن دهانه ی رحم یا سرویکس به منظور جلوگیری از زایمان زودرس و خطر سقط ،
تا الان پیش ۲ تا دکتر خیلی خوب رفتیم ، .دکتر قویمی ، و دکتر حنطوش زاده که جفتشون انقدر وقتشون پر بود که اول موفق نمیشدیم اما با کلی التماس و اینکه من وضیتم اورژانسیه برای بین مریض وقت دادن،
طول سرویکس من ۳۲ هستش .....
آمپول میزنم و اگه از شیاف و آمپول استفاده نکنم همچنان خونریزی خواهم داشت ، . ی دلیلشم مربوط به جفته ....
با اینکه همتون میدونید که استراحت مطلقم ....
نمیدونم که چرا همه چی اینطور بهم ریخت ،
دکتر حنطوش زاده خیلی آروم و مهربون بود ، آزمایش ها و سونو ها رو دید و و بررسی وزیت و ی چندتا سوال گفت که اصلا نگران نباش من مریض بدتر از تو داشتم که الان بچه های نازشون بغلشون هستن و خیلی هم خوشگل و سالم و سلامتن ،
تشخیص ایشون: سرکلاژ انجام بشه بهتره، اما حتما حتما واجب هم نیست ، استراحت مطلق صد در صد
دکتر قویمی هم خیلی خوب بودن ...کلی وقت گذاشتن و باهام صحبت کردن تفاوتشون در این بود که دکتر حنطوش زاده خیلی خیلی پر امید و با آرامش صحبت میکرد و روحیه میداد اما دکتر قویمی جدی تر بودن و ی مقداری رک تر،
تشخیص ایشون: حتما سرکلاژ ، اگر نه احتمال اینکه نینیمو از دست بدم میاد بالای ۶۰
با این حرفا کلی گریه کردم نمیدونستم باید چیکار کنم ، میترسیدم برم برای عمل با اینکه همه میگن هیچی نیست
از ی طرف دیگه نگران بچم بودم.....
زنگ زدم به دکتر خودم میگفت هنوز تصمیم نگرفتی؟
نمیدونستم چی بگم با تته پته گفتم که چرا ....
بیمارستان کنار خونه (لاله) وقت گرفتیم ، برای ۲۸ فروردین ،
از شبش همش استرس داشتم اصلا نمیتونستم فکرم رو روی پسرم متمرکز کنم ،
ی خواب وحشتناک دیدم ،
خواب دیدم پسرم به دنیا اومده و تو بقلمه ، خیلی خیلی کوچولو بود ، دستش یک سوم دست من ، میخندید و با اون چشمای نازش به من نگاه میکرد ، همه جا سیاه بود و پسر من ی لباس سفید تنش بود و قیافه ی معصومش توی اون تاریکی مثل ی ستاره میدرخشید....یهو در کمال ترس و تعجب من بچم از دستم ول شد و افتاد ، نمیدونم که کجا وایستاده بودم اما انگاری روی یه ارتفاع خیلی بلند بودم و نظاره گر افتادن و سقوط پسرم به سمت اعماق..... ارتفاع بلندی بود ، همه جا مثل غیر سیاه و فقط تن سفید پوش بچم رو میدیدم که هر لحظه پایین و پایین تر میرفت و دست و پای بیهوده میزد و گریه میکرد.....
عین دیوانه ها به دنبالش خودم رو پرت کردم پایین اما بی فایده بود ازش خیلی دور بودم ، دورتر از اون تا حافظش باشم ، جیغ میزدم و اسم خدارو میاوردم ، داشتیم به زمین میرسیدیم ، سطح صافش رو میدیدم ، بچم هر لحظه داشت به زمین نزدیک تر میشود و هر لحظه به مرگ نزدیک تر و از من کاری بر نمیومد ....
با گریه بیدار شدم و های های شورو به کردم به ناله و گریه خلاصه تا صبح دیگه یک لحظه چشمامو رو هم نذاشتم ....
خیلی ترسیده بودم ،...مامانم میگفت همش از استرسه
ساعت ۱۱ رفتیم بیمارستان . بابام هزینه رو پرداخت کرد و منو بردن بخش تا حاضر شم ، اونجا به غیر از من ی دختر دیگه هم بود که اومده بود برای عمل ، میگفت طول سرویکسش ۲۸ بود ،
خدای من!!!!؟؟؟؟!!!!
انوقت من با طول سرویکس ۳۲ ......
یکمی باهم صحبت کردیم ، برگشت به من گفت که خواهرش هم وظش مثل من بوده و دخترش سالمه سالم دنیا اوماده و اصلا هم سرکلاژ نکرده فقط استراحت مطلق .....۳۲ اصلا نیازی نداره.....
پشیمون شدم ،،...استرس داشتم ....
با خودم میگفتم اگه لازم ندارم برای چی پس باید سرکلاژ بشم دکتر حنطوش زاده هم تشخیص دادن که واجب نیست ،
پس من اونجا چیکار میکردم . نشسته بودم و تو فکر که احساس کردم که زیر شکمم پر و خالی شد.... نمیدونم چجوری بگم ،مثل حرکت کردن ی ماهی کوچولو ...چند روز قبلش هم حسش کرده بودم اما اینبار چند دفه پشت هم بود.....
پسرم بود....داشت تکون میخورد....
وااااااااااااااااای نمیدونستم باید چیکار کنم ....قلبم ضربانش انگار رفت رو هزار ،
فقط گفتم خدایا شکرت
تکونش خیلی ضییف بود هنوز اما ملموس تر شده بود
این یعنی که بچم سالم بود ،
از سرکلاژ پشیمون شدم
هنوز لباس عوض نکرده بودیم ، راه نیمده رو برگشتم و گفتم که پشیمون شدم واجب نیست، مامان بابام هاج و واج مونده بودن ، مامانم هم زیاد موافق نبود با عمل اما بابام دلش صاف نمیشد ، پول رو واریز کرده بود و همه کارا داشت انجام میشد اما من هنوز تردید داشتم ...بابام طفلک میگفت پول فدای سرت اما جون دخترم و نوم واسم خیلی مهمه....، شب که برگشتم خونه بازم خون دیدم .....
کلی با خودم فکر کردم و حالا به این نتیجه رسیدم که میرم و هر چی که شد باداباد ، حداقل این خونریزی های گاه و بیگاه تموم میشه.....من که تمام تلاشمو کردم ،
اینجوری خیالم هم قرص تره با اینکه خیلی از عمل میترسم اما همه چی فدای یه تار موی بچم
دیگه اینکه درد های شکمی هنوز ادامه دارند ، تحوع کمتر شده اما هنوز هست ....
بازه ی غذام خیلی کوچیکه ....
شکمم هم خیلی کوچولویه هنوز .....
دوست دارم زودتر واسه پسرم اسم انتخاب کنم ،. ایشالله بعد از سرکلاژ...
همتونو خیلی دوست دارم و واستون همیشه دعا میکنم، اونایی که نینی ندارن هنوز ، نینی دار بشن و خدا هم ایشالله باقی نینهای شیطون رو برای پدر مادراشون حفظ کنه ،
شنبه میرم برای عمل ، دعا کنید که بعدش همه چی درست بشه، باور کنید که اینجوری هم خیلی سخته ، دیگه خسته شدم .... ،


59-تصمیم جدی برای سرکلاژ ، امیدم با خداست
